|
تاریخ انتشار :21.12.2025
زن، زندگی، آزادی را نمیتوان سنگباران کرد؛ از شعبان تا وارثان
کودتا: روایت یک پیوستگی شوم
عباس منصوران

آنچه در مشهد در روز جمعه ۲۱ آذر رخ
داد، نه «اختلاف نظر» بود و نه «واکنش خودجوش»؛ بلکه نمایش عریانِ
اوباشگری سازمانیافته بود. حمله به هفتمین روز قتل حکومتی وکیل
خیزشگران، خسرو علیکردی، سنگباران سپیده قلیان و نرگس محمدی،
تعرض به خانوادهی علیکردی و ایجاد رعب عمومی، حلقهای از
زنجیرهای آشناست: حذف حافظه، ارعاب زنان و آمادهسازی میدان برای
خشونت عریان و اوباشیگری.
امروز همقطاران همان منطق، با
لباسشخصیها، سپیده و نرگس محمدی را سنگباران میکنند؛ یاد
خسرو علیکردی و برادرش را لگدمال میکنند؛ و جوخهدار
بهدستان، عربدهکشان مرگ و قتلعام میپراکنند.
از همین
حالا بوی جنگ داخلی میآید؛ جنگی که این لمپنهای گردِ «شازده»
میسازند، همانها که به مصداق خانزادگی و خانهپایی، مأموریت
میگیرند نفرت تولید کنند.
این سنگباران، بازتولید «نوع
خمینی» و حزبالله است؛ خشونتی نمادین و واقعی علیه پیکر زنان.
سنگها فقط به انسانها پرتاب نشدند؛ به تاریخ، به کرامت انسانی و
به امکان رهایی پرتاب شدند. نخست زنان را نشانه میگیرند، زیرا
میدانند آزادی از بدن زن آغاز میشود.
هدف این اوباش روشن
بود: ایجاد بهانه برای خشونت سازمانیافته؛ مجروحسازی، پراکندن
جمع، بازداشتِ پسینیِ هدفمند و انتقال آسیبدیدگان و دستگیرشدگان
به شکنجهگاهها. همانهایی که با شعارهای «جاوید شاه» عربده
میکشیدند و تهدید میکردند، همانها در نقش جارچیان سلطه ظاهر
شدند؛ چه سلطهی دینیِ حاکم و چه سلطهی سلطنتیِ نوستالژیک. این
دو، دو روی یک سکهاند.
در مشهد، اوباشِ داعشصفتِ حکومت و
اوباشِ سلطنتطلب دوشادوش هم ایستادند؛ یکی با نام دین، دیگری با
نام تاج. هر دو با یک منطق مشترک: نفرتپراکنی، حذف، و مشروعسازی
خشونت. سکهای که با آن خون میخرند و میفروشند تا قتلعام را
عادی کنند و سینهی مردمان حکومتشونده و آزادیجو را نشانه
بگیرند.
از شعبان جعفری تا وارثان کودتا
این پیوستگی
شوم تازه نیست. وارثان ایرونساید و قزاقِ لیاخوفی، همان تبارِ ضدِ
جنبش آزادیخواهانهی هستند که مجلس مشروطه را به توپ بست، میرزا
جهانگیرخان شیرازی (صوراسرافیل) سوسیالیست را به دار سپرد و دهخدا
را برای دار میخواست و به تبعید پناه گرفت. همان سنتی که در
کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ با شعبان جعفری و دارودستهاش و ملکه عضدیها
و با دخالت مستقیم سیا و امآی۶ و آیت الله کاشانی ها و اوباشان او
بازتولید شد.
مدعیان امروز سلطنت، که هیچ ویژگیای ندارند
جز ژن قزاقی و تبار کودتا، همان خط را ادامه میدهند: اتاق فکر
میچینند، پروژه میسازند و با اوباشگری مصداق و اسمال و همان
رمضان یخی ها و هفت کچلان ها و طیبها میکوشند فقدان مشروعیت
تاریخی و اجتماعی خود را پنهان کنند.
ساعدی، شاملو و هراس
فاشیسم از حافظه
از همینروست که تعرض سازمانیافته به
آرامگاه غلامحسین ساعدی در پرلاشز، با شعارهای «خدا، شاه، میهن»،
ممکن میشود و جارچیان سلطنت با ماشین امنیتی جمهوری اسلامی همصدا
میشوند. اینجا سلطنت و حکومت اسلامی، دو لبهی یک قیچی، به هم
میرسند.
ساعدی، پزشک تهیدستان و نویسندهای که زیر
شکنجهی ساواک نشکست، حتی پس از مرگ نیز هدف قرار میگیرد؛ زیرا
فاشیسم از چهره میترسد. همانگونه که از شاملو میترسید؛ شاعری که
به پیشوای جلادان گفت: «ابله مردا، دشمنِ تو نیستم؛ انکارِ
توأم.»
اهانت به سنگ گور ساعدی در پاریس و سنگباران نمادین
گور شاملو در تهران، ادامهی همان منطق است: حذف حافظه، تحقیر کلمه
و سنگباران حقیقت.
زنستیزی، دشمنی با شادی، نفرت از زندگی
دشمنی با رقص و شادی، دشمنی با زنان و نفرت از هنر و اندیشه،
نخ تسبیح این تبار است: از ساواک و شکنجهگاههای شاه، تا اوین و
لاجوردی و حاجرحمان، و امروز در هیأت سلطهطلبانی که با ترور
شخصیت به جان نرگس محمدی، توماج صالحی، هنرمندان، نویسندگان و
دادخواهان میافتند.
اینها همانهاییاند که به صمد بهرنگی
دشنام میدهند، به سیاهکل شلیک میکنند و «مرگ بر چپ» را در
خیابانها و رسانهها فریاد میزنند. همان پروژهی کهنه، با
نقابهای تازه.
پایان یک توهم
ما اوباشگری را ـ با
هر نام و پرچمی ـ قاطعانه محکوم میکنیم: چه اوباشِ داعشصفتِ
حکومت، چه اوباشِ سلطنتطلب. سلطهگری ـ چه دینی و چه سلطنتی ـ
در ایران آیندهای ندارد. آنان که با خون دستوپا میزنند، به
آخرین نفس رسیدهاند.
زن، زندگی، آزادی را نمیتوان
سنگباران کرد.
________________________________________________________
توجه کنید . نوشتن یک ایمیل واقعی الزامی است . درغیر این صورت پیام
دریافت نمیشود.
|