مقاله

 

 

 تاریخ انتشار :24.10.2026

جانشینی نماد بر جا (مارک لوین، رضا پهلوی و اپوزیسیون پوشالی)

 زهرا منظری



مارک لوین، مجری رادیویی و تلویزیونی و حقوق‌دان محافظه‌کاری که از ژوئن ۲۰۲۵ به شورای مشورتی امنیت داخلی وزارت امنیت داخلی آمریکا پیوسته است، یکی از سرسخت‌ترین حامیان رسانه‌ای رضا پهلوی به شمار می‌رود؛ او در برنامه‌ها و شبکه‌های اجتماعی خود جمهوری اسلامی را تهدیدی وجودی خوانده، بر ضرورت شکست دادن این رژیم تأکید کرده، پهلوی را رهبر انقلاب ملی شیر و خورشید نامیده و از ترامپ خواسته است تا با او درباره پایان دادن به این رژیم گفت‌وگو کند. اما ورود او به این شورا بیش از آنکه نشانه‌ای از قدرت پهلوی باشد، نشانه‌ای از فرایندی است که در آن اپوزیسیون پوشالی از سطح رسانه به سطح نهاد امنیتی ارتقا می‌یابد، بی‌آنکه هیچ‌یک از دو طرف پایگاه اجتماعی یا مشروعیت درونی لازم برای این ارتقا را داشته باشند؛ و همین، وضعیت را به یک کمیک سیاسی بدل می‌کند که در آن نماد جای رهبر و دکور جای بازیگر را می‌گیرد.

برای فهم این وضعیت باید پیشینه حمایت‌ها از پهلوی را در سه لایه به‌هم‌پیوسته بازخوانی کرد. لایه نخست، لایه رسانه است که در آن چهره‌هایی مانند مارک لوین، استیو بنن، مت گیتس و شبکه فاکس نیوز، پهلوی را نه به‌عنوان یک سیاستمدار با برنامه مشخص، بلکه به‌عنوان یک نماد و روایت بازنمایی می‌کنند؛ روایتی که در آن شاهزاده تبعیدی به رهبر آینده ایران بدل می‌شود، بی‌آنکه هیچ‌گاه مشخص شود این آینده چگونه، با چه نهادی، با چه سازمانی و با چه پشتوانه اجتماعی محقق خواهد شد. و همین ابهام است که نماد را برای مصرف رسانه‌ای مناسب می‌کند، زیرا نماد نیازی به پاسخ‌گویی ندارد، در حالی که رهبر دارد. لایه دوم، لایه کنگره است که در آن چهره‌هایی مانند لیندزی گراهام، تد کروز، دریک ون اوردن، دان موزر، جو ویلسون و حتی ریچارد بلومنتال دموکرات با پهلوی دیدار کرده و از او حمایت لفظی کرده‌اند؛ اما همین گراهام در فوریه ۲۰۲۶ در کنفرانس امنیتی مونیخ، وقتی از او پرسیدند آیا از نامزدی پهلوی حمایت می‌کند، پاسخ نه داد، و این نه، تمام پارادوکس حمایت کنگره را آشکار می‌کند: حمایت از شخص بدون حمایت از برنامه، و دیدار بدون تعهد؛ گویی که کنگره پهلوی را نه به‌عنوان یک راه‌حل، بلکه به‌عنوان یک ابزار فشار بر جمهوری اسلامی می‌بیند، و ابزار هرگاه کارکرد خود را از دست بدهد کنار گذاشته می‌شود. لایه سوم، لایه دولت است که در آن ترامپ خود تردید را آشکارا بیان کرده: او بسیار خوش‌برخورد به نظر می‌رسد، اما نمی‌دانم در کشور خودش چگونه عمل خواهد کرد، نمی‌دانم آیا کشورش رهبری او را می‌پذیرد یا نه. جی‌دی ونس، معاون او، صریح‌تر گفته است که رئیس‌جمهور هرگز نگفته است هدفش این است که رضا پهلوی رهبر جدید ایران شود. و استیو ویتکوف، فرستاده ویژه ترامپ، که به دستور رئیس‌جمهور با پهلوی دیدار کرده و او را مردی قوی خوانده، در همان‌جا افزوده است که این روند درباره سیاست‌های رئیس‌جمهور ترامپ خواهد بود، نه سیاست‌های آقای پهلوی. و همین جمله کوتاه، موقعیت پهلوی را در معادله آمریکا روشن می‌کند: او مشاور است، نه شریک؛ ابزار است، نه متحد؛ و موضوع گفت‌وگو است، نه طرف آن.

این سه لایه در سطح بین‌المللی نیز بازتولید می‌شوند. در اروپا، حمایت‌ها عمدتاً از سوی احزاب راست و محافظه‌کار و در سطح پارلمان است، نه دولت. در سوئد، حزب دموکرات‌های سوئد و حزب دموکرات مسیحی در آوریل ۲۰۲۶ از پهلوی برای سخنرانی در پارلمان دعوت کردند، اما این دعوت نه از سوی دولت سوئد، بلکه از سوی احزاب اپوزیسیون بود. در آلمان، مریم بلومنتال از حزب سبزها و آرمین لاشه از حزب دموکرات مسیحی حمایت خود را اعلام کرده‌اند، اما دولت فدرال آلمان موضع انتقادی خود را حفظ کرده است. در بلژیک، حزب اصلاح‌طلب و حزب اتحاد نو-فلاندر حمایت لفظی کرده‌اند، اما این حمایت در سطح شورای شهر و پارلمان باقی مانده است. و در پارلمان اروپا، پیشنهاد دعوت از پهلوی در ژانویه ۲۰۲۶ با ۳۸۷ رأی مخالف در برابر ۱۳۲ رأی موافق به‌طور قاطع رد شد، و این رد نشان می‌دهد که حتی در نهادی که به‌طور کلی نسبت به جمهوری اسلامی موضعی خصمانه دارد، اجماعی برای مشروعیت‌بخشی به پهلوی وجود ندارد. در سطح رهبران، تنها زلنسکی است که دیدار و حمایت خود را به‌شکلی رسمی و علنی اعلام کرده، و نتانیاهو است که حمایتش کاملاً علنی و عملیاتی است؛ اما این دو استثنا، نه قاعده، بلکه استثناهایی هستند که خود وابسته به منطق خاص خود هستند: زلنسکی در جنگ با روسیه به همبستگی با همه کسانی نیاز دارد که علیه نظم موجود می‌ایستند، و پهلوی در این روایت به نمادی از مقاومت بدل می‌شود؛ و نتانیاهو در تقابل با ایران به هر ابزاری نیاز دارد که هزینه تقابل را برای جمهوری اسلامی بالا ببرد، و پهلوی در این معادله به کارتی بدل می‌شود که ارزش آن نه در خود، بلکه در موقعیت آن در بازی است؛ و کارت هرگاه بازی عوض شود، بی‌ارزش می‌شود.

و همین بی‌ارزشی موقعیتی است که دایره توهم اپوزیسیون بودن پهلوی را بزرگ‌تر می‌کند، بی‌آنکه پایگاه او را گسترده‌تر کند؛ زیرا توهم نه از قدرت او، بلکه از نیاز حامیانش به یک چهره بومی تغذیه می‌شود. پروژه مداخله در ایران، بدون یک چهره ایرانی، نمی‌تواند خود را رهایی و نه اشغال بازنمایی کند، و پهلوی به‌دلیل موقعیت خارج از کشور و وابستگی به شبکه‌های خارجی، دقیقاً برای همین نقش مناسب است؛ او نه رهبری ملی است که بتواند در برابر فشارهای خارجی مقاومت کند، بلکه واسطه‌ای است که مشروعیت خود را از همان شبکه‌ای می‌گیرد که حامی اوست. و همین، منطق سرمایه خیالی را در قلمرو سیاست بازتولید می‌کند: وعده آینده دموکراتیک به یک دارایی بدل می‌شود که می‌توان آن را در بازار سیاست به گردش انداخت، بی‌آنکه پشتوانه واقعی یعنی سازمان، پایگاه نهادی و مشروعیت درونی وجود داشته باشد؛ و همان‌طور که در بحران مالی حباب می‌ترکد و سرمایه‌گذاران خرد با زیان رها می‌شوند، در بحران سیاسی نیز حباب پهلوی که در سال‌های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ متورم شد، با ترکیدن خود، مردم عادی را با نهادهای فرسوده و اپوزیسیونی از هم پاشیده رها می‌کند.

و این ترکیدن در سال ۲۰۲۶ خود را نشان داد. پهلوی برخلاف وعده‌هایش بازنگشت؛ رژیم فروپاشید و او پیروز نشد؛ و در ماه‌های پس از جنگ، گزارش‌های متعددی از از دست دادن فضا و کاهش اعتبار او منتشر شد. رویترز در اوت ۲۰۲۶ نوشت که پهلوی اعتبار و نفوذ خود را در میان سیاست‌گذاران در داخل و خارج از کشور از دست داده است و مقامات ارشد آمریکایی علناً از چشم‌انداز اقدام تحت حمایت واشنگتن برای به قدرت رساندن او فاصله گرفته‌اند. و در همان دوره، یک رویداد خشونت‌آمیز ماهیت درونی این اپوزیسیون را آشکار کرد: مسعود مسجودی، از منتقدان سرسخت پهلوی، در کانادا ناپدید شد و بعداً جسدش پیدا شد؛ پلیس کانادا دو تن از پیروان رضا پهلوی را به قتل او متهم کرد؛ و مجله آتلانتیک در تحلیل این رویداد نوشت که این قتل بخشی از یک جنگ درون اپوزیسیون ایران بود، جنگی که در آن پهلوی در برابر انبوهی از منتقدان قرار گرفته که او و جنبشش را به‌طور خطرناکی خودکامه می‌بینند. و این جنگ درونی درست در لحظه‌ای رخ داد که پهلوی بیش از هر زمان دیگری به اتحاد نیاز داشت؛ تناقضی که نشان می‌دهد پروژه پهلوی نه فقط در برابر جمهوری اسلامی، بلکه در برابر خود اپوزیسیون نیز آسیب‌پذیر است.

و نظرسنجی‌ها این تصویر را پیچیده‌تر می‌کنند. بر اساس داده‌های آمار ملکی، پژوهشگر هلندی، در نظرسنجی‌های سال ۲۰۲۵ حدود یک‌سوم ایرانیان از پهلوی حمایت می‌کردند و یک‌سوم دیگر به‌شدت مخالف او بودند. نظرسنجی مؤسسه گاماان در سپتامبر ۲۰۲۵ حمایت حدود ۵۰ درصدی را نشان می‌دهد، در حالی که نظرسنجی مؤسسه ای‌آر‌اف به رقمی نزدیک به ۸۰ درصد می‌رسد؛ تناقضی که خود گویای آن است که حمایت در این نظرسنجی‌ها بیش از آنکه یک متغیر پایدار باشد، تابع چارچوب‌بندی سؤال و لحظه سیاسی است. اما حتی اگر بالاترین رقم را بپذیریم، یک نکته ساختاری باقی می‌ماند: حمایت از پهلوی در نبود یک حزب، اتحادیه یا شبکه نهادی در درون ایران، به یک رابطه بی‌واسطه میان یک شخص و یک توده تقلیل می‌یابد؛ و این دقیقاً شکل پوپولیسم است، نه شکل رهبری نهادی. و پوپولیسم به‌طور ساختاری شکننده است: می‌تواند در یک لحظه متورم شود و در لحظه بعد تهی گردد.

و ورود مارک لوین به شورای مشورتی امنیت داخلی درست در همین چارچوب معنا می‌یابد. او یک مجری رادیویی نیست که صرفاً نظر می‌دهد، بلکه حالا در نهادی نشسته که وظیفه آن مشاوره در امور امنیت داخلی آمریکا است. و همین حضور نشانه‌ای است از اینکه روایت پهلوی از سطح رسانه به سطح نهاد امنیتی ارتقا یافته است، بی‌آنکه هیچ‌یک از دو طرف پایگاه اجتماعی یا مشروعیت درونی لازم برای این ارتقا را داشته باشند. و همین، وضعیت را به یک کمیک سیاسی بدل می‌کند که در آن، نهاد امنیتی بزرگ‌ترین دموکراسی جهان، مشاور خود را از میان حامیان شاهزاده تبعیدی‌ای برمی‌گزیند که خودش در کشور خود نه حزب دارد، نه سازمان، نه پایگاه نهادی، و نه حتی اجماع نخبگان سیاسی حامی خودش را. و این همان طنز تاریخی است: امپراتوری که ادعای صادرات دموکراسی دارد، در لحظه بحران به جای ساختن نهاد، به دنبال نماد می‌گردد، و نماد را از میان خود حامیانش انتخاب می‌کند، بی‌آنکه توجه کند که نماد هرگز نهاد نمی‌شود و نهاد هرگز از نماد زاده نمی‌شود.

و نتیجه این وضعیت نه سقوط جمهوری اسلامی است و نه پیروزی پهلوی، بلکه فرسایش اعتماد به خود ایده اپوزیسیون است؛ اما این فرسایش، اگر رها شود، به جای آنکه به رهایی بینجامد، به بستری برای بازتولید همان نظمی بدل می‌شود که اپوزیسیون پوشالی، چهره انسانی آن بود. و دقیقاً در همین‌جاست که وظیفه چپ رادیکال تعریف می‌شود: نه به‌عنوان یک وظیفه اخلاقی یا بلاغی، بلکه به‌عنوان یک وظیفه ساختاری که از دل تناقض‌های مادی این وضعیت برمی‌آید. چپ نمی‌تواند در برابر این وضعیت سکوت کند، زیرا سکوت در برابر پروژه‌ای که خود را بدیل می‌نامد اما از درون تهی است، به معنای واگذاری میدان به همان نیروهایی است که اعتماد مردم را به امکان بدیل مصرف می‌کنند. اما چپ نمی‌تواند در برابر جمهوری اسلامی نیز به بهانه مبارزه با پهلوی سکوت کند، زیرا این سکوت، به بازتولید همان ساختاری می‌انجامد که هر دو پروژه را ممکن کرده است. وظیفه چپ، مبارزه همزمان در دو جبهه است؛ اما این همزمانی، نه یک شعار سازمانی و نه یک فرمول انتزاعی، بلکه یک مسئله عملی است که باید در میدان حل شود.

نخستین گام، افشای پیوند ساختاری میان پهلوی و جمهوری اسلامی است؛ نه به این معنا که این دو یکی هستند، بلکه به این معنا که هر دو محصول یک ساختارند: ساختاری که در آن، قدرت از بالا به پایین جریان می‌یابد، تصمیم از درون نهادهای مردمی برنمی‌خیزد، و مردم نه به‌عنوان سوژه سیاسی بلکه به‌عنوان توده مدیریت‌شونده در نظر گرفته می‌شوند. چپ باید نشان دهد که پهلوی، هرچند خود را بدیل جمهوری اسلامی معرفی می‌کند، در عمل همان منطق را بازتولید می‌کند: منطق رهبری از بیرون، منطق نمایندگی بدون پاسخ‌گویی، و منطق مشروعیتی که نه از پایگاه اجتماعی بلکه از شبکه‌های خارجی می‌آید. و همین افشاگری، اگر در سطح تحلیل بماند، به هیچ نمی‌انجامد؛ افشاگری باید به شکل عملی و در میدان صورت گیرد، نه در قالب بیانیه و نه در قالب مقاله، بلکه در قالب حضور در همان جاهایی که مردم برای مطالبات خود می‌جنگند و در آنجا نشان دادن این‌که بدیل واقعی، نه در تبعید و نه در رسانه‌های خارجی، بلکه در سازمان‌یابی خودِ مردم نهفته است.

دومین گام، مبارزه علیه جمهوری اسلامی است؛ اما نه به شکلی که این مبارزه را به پروژه‌ای بدل کند که در نهایت به همان مداخله خارجی و همان بدیل پوشالی بینجامد. چپ باید از هر فرصتی برای تقویت نهادهای مردمی، اتحادیه‌های مستقل، شوراهای کارگری، و اشکال خودسازماندهی جمعی استفاده کند، بی‌آنکه این نهادها را به ابزاری برای پروژه‌های دیگران بدل کند. و این، تنها با یک شرط ممکن است: چپ باید از منطق سازمان‌یابی سنتی که در آن، سازمان پیش از جنبش وجود دارد و جنبش را به سمت خود می‌کشد، فاصله بگیرد و به منطق سازمان‌یابی از درون جنبش، از درون اعتصاب، از درون اشغال کارخانه، از درون تحصن، از درون هر شکلی از کنش جمعی که مردم خود آن را می‌آفرینند، روی بیاورد. این به معنای انحلال چپ در جنبش نیست؛ به معنای آن است که چپ به‌جای آنکه جنبش را به سمت خود بکشد، خود را در خدمت جنبش قرار دهد، اما نه به‌عنوان خادم، بلکه به‌عنوان کاتالیزوری که تناقض‌ها را آشکار می‌کند و افق را گسترش می‌دهد.

سومین گام، شکستن انحصار زبان است. چپ باید از زبانی که در آن، مفاهیم به شعار بدل شده‌اند فاصله بگیرد و به زبان مردم، به زبان خیابان، به زبان کارگر، به زبان زن، به زبان دانشجو، به زبان همان کسانی که در میدان‌اند، روی بیاورد. این به معنای تسلیم به پوپولیسم نیست؛ به معنای آن است که چپ باید بتواند مطالبات مادی و روزمره را به زبان خودشان بیان کند و در همان حال، پیوند آن‌ها را با ساختار کلی نشان دهد. مبارزه برای دستمزد، مبارزه برای مسکن، مبارزه برای آزادی زنان، مبارزه برای محیط زیست، مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی، و مبارزه برای پایان دادن به مجازات اعدام، همه این‌ها نمی‌توانند در قالب یک برنامه انتزاعی جمع شوند؛ باید در قالب پیوندهای عملی و در سطح میدان شکل بگیرند. و چپ، اگر بخواهد در این میدان حضور داشته باشد، باید از منطق سازمانی که در آن، هر گروه خود را مرکز می‌بیند و دیگران را به حاشیه می‌راند، فاصله بگیرد و به منطق شبکه‌ای، افقی و چندمرکزی روی بیاورد.

چهارمین گام، مسئله قدرت دوگانه است. چپ باید به جای آنکه تمام انرژی خود را صرف مبارزه برای تصرف قدرت مرکزی کند، بر ساختن اشکال جایگزین قدرت در سطح محلی و در سطح روزمره متمرکز شود: شوراهای محله، کمیته‌های کارگری، تعاونی‌های تولید و مصرف، دادگاه‌های مردمی برای رسیدگی به شکایات، صندوق‌های mutual aid برای حمایت از خانواده‌های زندانیان و اعتصاب‌کنندگان. این نهادها، اگرچه در سطح خرد عمل می‌کنند، در سطح کلان، بدیل واقعی می‌سازند؛ بدیلی که نه از خارج تزریق می‌شود و نه از بالا تحمیل، بلکه از درون جامعه و از دل تجربه جمعی رشد می‌کند. و همین نهادها هستند که می‌توانند اعتماد فرسوده‌شده را بازسازی کنند، زیرا اعتماد نه با شعار و نه با نماد، بلکه با تجربه عملی همبستگی و پاسخ‌گویی بازمی‌گردد.

و در نهایت، چپ باید از منطق قربانی‌سازی نیز فاصله بگیرد؛ منطقی که در آن، هر مبارزه‌ای برای عدالت، ناگزیر به قربانی کردن عده‌ای می‌انجامد. چپ باید نشان دهد که بدیل واقعی، نه در قربانی کردن بیشتر، بلکه در کاهش قربانی، در کاهش رنج، در کاهش خشونت ساختاری نهفته است. و این، تنها با یک شرط ممکن است: چپ باید از منطق جبر تاریخی فاصله بگیرد و به منطق امکان، به منطق باز بودن آینده، به منطق همان نه‌چندان که در آن، هر قدم کوچک، هر پیروزی کوچک، هر نهاد کوچک، ارزشمند است؛ نه به این دلیل که به بهشت منتهی می‌شود، بلکه به این دلیل که در همین‌جا، در همین زمین، زندگی را کمی قابل تحمل‌تر می‌کند. و این، همان درسی است که تاریخ دو قرن گذشته بارها تکرار کرده و هر بار شنوندگان کمتری داشته است: رهایی، نه یک رخداد، بلکه یک فرایند است؛ و فرایند، تنها با عمل مستمر، با سازمان‌یابی از پایین، با پیوند میان مبارزات، و با وفاداری به زندگی روزمره مردم، ممکن می‌شود.

 

 

________________________________________________________

  Share

توجه کنید . نوشتن یک ایمیل واقعی الزامی است . درغیر این صورت پیام دریافت نمیشود.

:

اسم

:

ایمیل

پیام


 

 

مقاله ها   |    نظریات   |    اطلاعیه   |    گوناگون    |      طنز     |      پیوندها    |    تماس

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کليه حقوق محفوظ ميباشد.
نقل مطالب با ذکر منبع (شبکه تیف) مانع ندارد