مقاله

 

 

 تاریخ انتشار :27.04.2026

سفر به برلین به مثابه یک «رخدادِ ساختگی»

 پانته‌آ. ب


در یکی از روزهای بهاری برلین، مردی شصت‌وپنج‌ساله که خود را وارثِ تاج وتختِ ازدست‌رفته‌ی پدری می‌خواند، پشت تریبونِ یک نشست خبری ایستاد و از «جانورِ زخمیِ رژیم ایران» سخن گفت. لحنش غرای آن کسی را داشت که نه از سرزمین مادری، که از اتاق فکرِ سرویس‌های اطلاعاتیِ غرب تغذیه می‌شود. او آمد تا «برای تغییر رژیم حمایت جلب کند»، اما در عمل، چیزی جز بازتولید همان الگوهای رانده‌شده‌ی تاریخی به نمایش نگذاشت: استثناگرایی، امنیتی‌سازیِ نارضایتی‌ها، و نفیِ دیگریِ درونی.

این سفر، چنان که خواهیم دید، نه یک «رخداد سیاسی» در معنای زیست‌شده‌ی آن، که یک نمایشِ مدیریت‌شده بود؛ نمایشی که در آن، «ملت» به مثابه یک تمامیتِ خیالیِ پیشینی، و «دشمن» به مثابه مانعی یکدست در برابر اراده‌ی شخصیِ رهبر بازنمایی می‌شود. در این کالبدشکافی، خواهیم کاوید که چرا این پروژه‌ی سیاسی – با تمام ادعای دموکراسی‌خواهی‌اش – در دام همان خشونت‌های بنیانگذاری که می‌گوید با آنها می‌جنگد، گرفتار آمده است.


۱. استثنا به مثابه قاعده: سفر به برلین و اجرای «وضعیت استثنا» در غیاب سرزمین

هنگامی که رضا پهلوی در برلین می‌گوید «این رژیم هرگز به اندازه اکنون ضعیف نبوده است. این یک جانور زخمی است»، او دقیقاً دارد همان کارِ نهادهای امنیتیِ غرب را تکرار می‌کند: پیش‌بینیِ فاجعه برای تولید مشروعیتِ مداخله. این همان منطقی است که در آن، «وضعیت استثنا» – مرز مبهم میان قانون و فراقانون – از یک ابزار دفاعیِ نهادی به یک شیوه‌ی حکمرانیِ دائمی تبدیل می‌شود. تفاوتی نمی‌کند که این استثنا را یک رئیس‌جمهور اعلام کند یا یک ولیعهدِ تبعیدی؛ نتیجه یکی است: مردم به «زندگی برهنه» (bare life) تقلیل می‌یابند – جان‌هایی که باید نجات یابند، نه سوژه‌هایی که باید خود تعیین‌کننده باشند.

سفرهای تبعیدِ ولیعهدِ پاک‌شده، نمونه‌ی تمام‌عیاری از آن مکانیسمی است که طی آن، فردِ عریان‌شده از هرگونه ریشه‌ی نهادی درون سرزمینی، خود را «حامل ارادهٔ غایبان» وانمود می‌کند. اما این وانمود تنها زمانی کارساز می‌افتد که «وضعیت استثنا» به زیست‌جهانِ مردم داخل تزریق شود؛ یعنی این پیام ارسال گردد: «چاره‌ای جز من نیست، چون نظام موجود قرار است سقوط کند و هرج ومرج در راه است.»

در واقع، او با هر سخنرانی، صحنه‌ی فروپاشی قریب‌الوقوع را چنان باورپذیر می‌کند که گویی تنها یک مرحله باقی مانده است: انتخابِ مدیر انتقال. و این مدیر، البته، کسی نیست جز خود او. این دقیقاً همان حرکتِ اشمیتیِ «تصمیم‌گیری در وضعیت استثنا» است، با این تفاوت که او نه در موقعیتِ حاکمیتِ بالفعل، که در موقعیتِ حاکمیتِ مجازیِ رسانه‌ای قرار دارد. و این تفاوت – که در جهانِ سیاستِ واقعی تفاوتی مرگبار است – در پوششِ شعارهای دموکراتیک پنهان می‌شود.


۲. پارلمان عراق و گره‌گاهِ بازتولید «سرمایه‌ی سیاسیِ بی‌بدن»

آنچه در روابط سیستماتیک رضا پهلوی با پارلمان عراق و برخی احزابِ مسلحِ تحت حمایت خارجی رخ می‌نماید، چیزی نیست جز انباشتِ ابتداییِ سرمایه در فضای بیرون‌سرزمینی. در این فرآیند، «عراق» – کشوری که خود سال‌ها صحنه‌ی جنگ‌های نیابتی بوده – نه به مثابه همسایه‌ای مستقل، که به «فضای پشتیبانِ تولید خشونت نمادین علیه تمامیت ارضی و اجتماعی ایران» بدل می‌شود.

از منظر تحلیلِ تولید فضا، این روابط دستگاه‌هایی از «فاصله‌گذاریِ امنیتی» هستند: رضا پهلوی و مشاورانش به پارلمان عراق فشار می‌آورند تا قطعنامه‌ها یا بیانیه‌هایی علیه جمهوری اسلامی صادر کند، اما خودِ این پارلمان توسط نیروهایی کنترل می‌شود که عمیقاً در شبکه‌های منطقه‌ایِ اطلاعاتی-نظامی گره خورده‌اند. به عبارت فنی‌تر: او در جایی مذاکره می‌کند که از قبل «منطقه‌ی امن برای گفت‌وگو» تعریف شده است – نه در میدانِ واقعیِ تعارضات طبقاتی و قومی ایران.

اما این «سرمایه‌ی سیاسیِ بی‌بدن» چه ویژگی‌هایی دارد؟ نخست آنکه فاقد هرگونه پاسخگویی درون‌سرزمینی است. او در بغداد با کسی دیدار می‌کند که هیچ نمایندگی از مردم ایران ندارد، و هیچ نهادی در ایران نمی‌تواند از او بخواهد که وعده‌هایش را عملی کند. دوم آنکه این سرمایه به «امکان مداخله‌ی خارجی» گره خورده است، نه به «توانایی سازماندهیِ داخلی». او در هر سفر، از حملات نظامیِ غرب علیه ایران دم می‌زند – گویی تغییرِ نظام، نه از طریق انباشت نیروهای اجتماعیِ درون‌اندیش، که از طریق موشک‌های کروز به دست می‌آید.

نتیجه؟ تکرار همان الگوی پدری: امنیتی‌سازیِ نارضایتی‌ها برای متقاعد کردن غرب به این که «تنها راه جلوگیری از هرج‌ومرج، بازگشت من است». این دقیقاً همان سیستمی است که ساواک با عناوین «توطئه‌ی خارجی» راه می‌انداخت؛ با این تفاوت که امروز، خودِ «توطئه‌گر خارجی» به یک سرمایه‌ی سیاسی در جیب ولیعهدِ تبعیدی تبدیل می‌شود. و چه طنز تلخی: کسی که زمانی پدرش ژاندارمِ منطقه در خدمت غرب بود، اکنون خود را در مقام «رهبر مقاومت مدنی» جا می‌زند – مقاومتی که نه از دل محله‌ها، که از دفاتر لابی‌های واشنگتن و برلین بیرون می‌جهد.


۳. نفیِ ناهمگونی: اقوام، زنان و طبقات فرودست به مثابه «آلوده‌های تاریخی»

شعار «وحدت ملی زیر پرچم پهلوی» در عمل به معنای حذفِ تفاوت‌های بنیادینی است که ایران را ساخته‌اند. کردها، بلوچ‌ها، ترکمن‌ها، اهوازی‌ها، آذری‌ها – هرکدام تاریخِ سرکوبی ویژه دارند که در دوران پادشاهی پدر و پدربزرگِ رضا پهلوی، با خون نوشته شد. اما در روایتِ رسمیِ این جریان، این تفاوت‌ها یا نادیده گرفته می‌شوند، یا به «تحریکات بیگانه» فروکاسته می‌شوند.

زنان جنبش‌های اعتراضی در دو دهه‌ی اخیر – از «جنبش سبز» تا «زن، زندگی، آزادی» – شعارهایی سر داده‌اند که در آن، نه «شاه» جایی دارد و نه «رهبر». آنها خواستار «جمهوری دموکراتیکِ غیرمتمرکز» بوده‌اند؛ ساختاری که در آن، مرکزیتِ قدرت فرومی‌پاشد و به نهادهای محلی و قومی واگذار می‌شود. اما رضا پهلوی در مدل سیاسی خود، به چنین افقی اشاره نمی‌کند. مدل او – حتی اگر «سلطنت مشروطه» هم باشد – باز هم محوریتِ یک «مرکز» را حفظ می‌کند؛ مرکزی که او در راس آن قرار دارد.

اما نکته عمیق‌تر آن است که او از «حافظه‌ی سرکوب‌شده» این اقوام تغذیه نمی‌کند – بلکه بر «فراموشیِ اجباریِ خشونت» تکیه دارد. وقتی جوامع کرد مقیم آلمان، در بیانیه‌ای جمعی، او را به «نادیده گرفتنِ نسل‌کشی‌های دوران پدر و پدربزرگ» متهم می‌کنند، پاسخ او چیست؟ سکوت، یا اتهامِ «همکاری با رژیم». در سفر سوئد، او «دستاوردهای دوران پدر» را ستود – همان پدری که در ۱۳۵۸–۱۳۵۷، پس از پیروزی انقلاب، دستور بمباران روستاهای کردستان را صادر کرد (در همان روزهایی که خودِ سلطنت سقوط کرده بود! اما کابینه‌ی شاپور بختیار – که او نیز مشروعیتش محل تردید بود – این حملات را انجام داد).

این نفیِ دیگریِ درونی، صرفاً یک اشتباه تاکتیکی نیست؛ یک خطای هستی‌شناختی است. ایران بدون تفاوت‌های قومی، فرهنگی و زبانی‌اش، ایران نیست. هر پروژه‌ی سیاسی که این تفاوت‌ها را در «وحدتِ انتزاعی» خود حل کند، محکوم به بازتولید همان خشونتی است که رژیم فعلی علیه همین اقوام اعمال می‌کند. تفاوت این دو رژیم تنها در «نام» است، نه در «نظامِ تولیدِ نابرابری».


۴. حادثه‌ی سس گوجه و وارونگی نمایشیِ خشونت: قربانی‌نماییِ قاتلانِ نمادین

در جریان همان نشست خبری برلین، یک ایرانیِ معترض – که طاقتِ شنیدنِ این همه «ما مردم ایران» از زبانی که هرگز در ایران زندگی نکرده و هرگز بهایِ مقاومت را نپرداخته نیاورده بود – یک بطری سس گوجه به سمت ولیعهدِ تبعیدی پرتاب کرد. محافظ عقب کشید، لباسِ رضا پهلوی آغشته به مایعِ سرخ شد. و آنگاه، ماشینِ تبلیغاتیِ سلطنت‌طلب، این واقعه‌ی سه‌ثانیه‌ای را تبدیل کرد به «سوءقصد به جان ولیعهد»، «حمله‌ی تروریستی»، «نمادِ خشونتِ جمهوری اسلامی».

اما چه کسی در این وارونگیِ نمایشی قربانیِ واقعی است؟ بیایید برای لحظه‌ای فراموش نکنیم که همین گروه‌هایی که امروز فریاد «خشونت» سر می‌دهند، دیروز در لس‌آنجلس، تورنتو و لندن، کسبه‌ی ایرانی را تهدید می‌کردند که اگر عکس شاهزاده را نصب نکنند، مغازه‌شان را آتش می‌زنند. همان‌ها که شعار «کینگ رضا» را در خیابان‌های مونیخ سر می‌دهند، به هر ایرانیِ منتقدی در شبکه‌های اجتماعی می‌گویند: «مادرت گ…، خواهرت گ…» – الفاظی چنان رکیک که حتی بازگفتنشان هم زننده است. همان‌ها که در پارکینگ یک مرکز خرید در شمال لندن، یک دانشجوی مخالف سلطنت را تا مرز مرگ کتک زدند و وقتی پلیس آمد، فریاد زدند «این جاسوس جمهوری اسلامی است».

پس چه نسبتی میان خشونتِ سیستماتیکِ روزمره این «راست افراطیِ سلطنت‌طلب» و خشونت نمادینِ یک پرتابِ سس گوجه وجود دارد؟ نسبتی از جنس وارونگی نمایشی: خشونت خود را «میهن‌دوستی» می‌نامند و کوچک‌ترین واکنش مدنیِ دیگری را «تروریسم» می‌نامند. این همان مکانیسمی است که طی آن، ستمگر از ستم‌پوشیده، و جلاد از قربانیِ مطلق – در چرخشی فوکوییِ صادق – سبقت می‌جوید.

اما رضا پهلوی خود در این میان چه نقشی دارد؟ او گاهی در مصاحبه‌هایش از «افراطی‌های راستِ درونِ جنبش» ابراز نارضایتی می‌کند. اما آیا تا به حال یکبار – فقط یکبار – از کسبه‌ی ایرانی که توسط هوادارانش تهدید می‌شوند، عذرخواهی کرده است؟ آیا از خانواده‌ی آن دانشجویی که در لندن کتک خورد، دلجویی کرده است؟ آیا شبکه‌های رسمی خود را موظف به پاکسازیِ الفاظ رکیک کرده است؟ پاسخ مشخص است: نه. چرا که این گروه‌ها، پایگاه خیابانی و «مردمیِ» او را در خارج از کشور تشکیل می‌دهند. بدون آنها، او تنها یک «مهمان دائمی در کنفرانس‌های مطبوعاتی» است. به عبارت فنی‌تر: او اسیر همان قافله‌ای است که با مشت‌های گره‌کرده «دموکراسی» را تعریف می‌کند. او را نه رهبر قافله، که اسیرِ آن باید نامید.


۵. ارتباطات اطلاعاتی و سیستماتیک: سیاست به مثابه «مدیریت بحران» برای لابی‌های خارجی

سفرهای رضا پهلوی هرگز بدون هماهنگی با نهادهای اطلاعاتیِ غرب انجام نمی‌شود. این جمله‌ای نیست که نیاز به اثباتِ سنگین داشته باشد – کافی است به تقویمِ سفرهایش نگاه کنیم: هر بار که تنش میان ایران و غرب به اوج می‌رسد، او ناگهان در برلین، رم، پاریس یا لندن ظاهر می‌شود. این هماهنگی، از جنسِ «تصادفِ شگفت‌انگیز» نیست؛ از جنس «مدیریتِ بحران» است – همان بحرانی که او خود بخشی از تولیدِ نمادینِ آن است.

در برلین، او با اعضای حزب دموکرات مسیحی (CDU) – از جمله آرمین لاشت، رئیس کمیته سیاست خارجی بوندستاگ – دیدار خصوصی می‌کند. همان حزبی که در طول تاریخ، روابط تنگاتنگی با صنایع دفاعی و لابی‌های امنیتی داشته است. در پارلمان عراق، دفتری دارد که با احزاب سنیِ تحت حمایت ترکیه و عربستان سعودی هماهنگ است. در واشنگتن، مشاوران ارشدش افرادی هستند که در بنیادهای نزدیک به شورای روابط خارجی (CFR) و لابی اسرائیل سابقه دارند. این شبکه، نه یک «شبکه‌ی مدنی»، که یک «شبکه‌ی امنیتی-سیاسی» است.

اما مهم‌تر از خودِ این روابط، تابویِ پنهان در پشت آنهاست: هیچ‌کدام از این بازیگران – نه نماینده‌ی CDU در برلین، نه فلان سیاستمدار عراقی، نه مشاوران واشنگتنی – هیچ گونه مسئولیتِ پاسخگویی در قبال مردم ایران ندارند. آنها به منافع ژئوپلیتیکی خود می‌اندیشند، نه به دموکراسیِ ایرانی. رضا پهلوی در این معادله، صرفاً «ابزارِ بازنماییِ تهدید» است – ابزاری که به غرب می‌گوید: «ببینید، ما مخالفانی داریم که می‌توانند جایگزین شوند، پس تحریم‌ها را ادامه دهید، حمله را توجیه کنید.»

نتیجه؟ او دیگر یک «مخالف سیاسی» به معنای متعارف نیست – او حلقه‌ای از زنجیره‌ی «مدیریت امنیتی خاورمیانه» به شمار می‌آید. در این زنجیره، ایران به مثابه «تهدید وجودی» بازنمایی می‌شود تا هزینه‌های نظامی و تحریم‌ها توجیه پیدا کند. اما سوال این است: آیا مردم ایران خواهان جنگ نیابتی بر روی خاک خود هستند؟ آیا کانون نویسندگان، زندانیان سیاسی اخیر، اعتصابات کارگری معادن زغال‌سنگ یا کارگران شرکت نفت – این صداها – در برنامه‌های سیاسی او جایی دارند؟ خیر. چرا که او به «بدنه‌ی جامعه» نه به عنوان «سوژه‌ی تاریخی» ، بلکه به عنوان «ابژه‌ی امنیتی» می‌نگرد؛ جمعیتی که باید از بالا هدایت شود، نه از پایین سازماندهی.


۶. ادعای «میلیون‌ها نفر در خیابان‌ها نام مرا فریاد زدند»: روان‌شناسی خودشیفتگیِ قدرت

یکی از تکرارشونده‌ترین ادعاهای رضا پهلوی در هر سفر، این جمله است: «میلیون‌ها نفر در خیابان‌های ایران نام مرا فریاد زدند.» اما داده‌های میدانی و گزارش‌های مستقل از اعتراضات اخیر (از ۱۴۰۱ تا ۱۴۰۴) چیز دیگری می‌گویند. در اعتراضات «زن، زندگی، آزادی»، شعار «مرگ بر دیکتاتور» بلند بود، اما شعارهای طرفداری از سلطنت – آن هم به شکل سازمان‌یافته – عمدتاً در اقلیت کوچکی دیده می‌شد. در جریان اعتراضات ژانویه ۲۰۲۶، مردم شعار «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشد چه رهبر» سردادند – شعاری که به وضوح هم جمهوری اسلامی و هم سلطنت را نفی می‌کند.

این ادعای «میلیون‌ها نفر» از جنس هذیانِ عظمتِ سیاسی است؛ پدیده‌ای که در روان‌شناسیِ شخصیت‌های خودشیفته به وفور دیده می‌شود – به ویژه در آن دسته از رهبران تبعیدی که فاقد هرگونه مکانیسمِ بازخوردِ واقعی از درون جامعه هستند. او حلقه‌ای از مشاورانِ همنوا دارد که هر روز به او می‌گویند «محبوبیت شما در ایران افسانه‌ای است». این «گفتمانِ آینه‌ای» – که در آن هر بازتابی از خود را به مقیاسِ ملی بزرگ می‌کند – چیزی جز همان «قدرتِ نمایشی» نیست که بودریار وار می‌توان آن را تحلیل کرد: هایپررئالِ سیاست، جایی که شبیه‌سازی (شعار در تظاهرات ۵۰۰ نفره‌ی برلین) جای واقعیت (نظر سنجی‌های علمی در داخل ایران) را می‌گیرد.

اما خطرناک‌تر از خودِ این هذیان، عمل کردِ ناشی از آن است. کسی که باور دارد میلیون‌ها نفر پشت او هستند، دیگر نیازی به گفت‌وگو با «دیگری» نمی‌بیند. دیگر نیازی به شنیدنِ صدای اقوام، زنان کارگر، اعتصاب‌کنندگان، و روشنفکرانِ ضدسلطنت احساس نمی‌کند. او در توهمِ «اکثریتِ مطلق» زندگی می‌کند، و هر کس مخالف است یا «عامل رژیم» است یا «جاهلِ فریب‌خورده». این دقیقاً همان منطقِ تمامیت‌خواهیِ نهفته در هر گفتمانِ «اراده‌ی عمومیِ بدون نهاد» است: نفیِ تکثر، نفیِ نهادهای واسط، نفیِ هر صدایی که از پایین برخیزد.


۷. خشونتِ بنیانگذار در لباس «نجات‌بخش»

همان‌گونه که تاریخ نشان داده، هر تلاشی برای بازگرداندن «وضع پیشاانقلابی» از طریق وارثان آن وضع، محکوم به تکرار خشونت بنیانگذار است. شاهانِ تبعیدی – در هر جای جهان و در هر دوره‌ای – همواره در دام این توهم گرفتار آمده‌اند که می‌توانند «قبل از انقلاب» را بدون «وحشتِ انقلاب» بازگردانند. اما این غیرممکن است، چرا که آن «قبل» خود زاده‌ی خشونت بود. خشونتی که با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بر ضد دولت ملی دکتر مصدق نهادینه شد، با ساواک و شکنجه‌خانه‌ها تداوم یافت، و با هنرستان‌های بی‌سقفِ روستاها و تبعیدِ هزاران روشنفکر به زندان‌های طولانی‌مدت، خود را به عنوان شرطِ امکانِ مدرنیزاسیونِ وابسته تثبیت کرد.

صدای جوامع کرد، بلوچ، آذری، ترکمن، اهوازی، و زنانِ جوانِ ایرانِ امروز – صدای اعتصابات کارگری، اعتراضات صنفی معلمان، و کانون نویسندگان – همه با هم، صدای دیگری‌اند که رضا پهلوی در سفر برلین، آن را به «صدای مأیوسان از آزادی» تقلیل داد. اما این تقلیل، خود یک خشونتِ معرفتی است: خشونتی که تفاوت را انکار می‌کند، تنوع را به «تفرقه» تعبیر می‌کند، و ایران را به یک «بلوک یکپارچه‌ی زیر یک پرچم» تصور می‌کند. در حالی که ایرانِ واقعی – ایرانِ خیابان‌های انقلاب، دهات‌های محروم سیستان و بلوچستان، کارخانه‌های اعتصابی، و دانشگاه‌های بسته‌شده – از «پرچم» بیزارتر از «عمامه» است.

رضا پهلوی در برلین، در پاسخ به وزیر خارجه آلمان که از دیدار با او خودداری کرد، آن را «مایه شرمساری» خواند. اما شرمساریِ واقعی، اگر جایی باشد، در این است که یک مرد تبعیدی – که هرگز حتی یک شب را در زندانِ جمهوری اسلامی نگذرانده، هرگز بهایِ هیچ مقاومتی را با پوست و گوشت خود حس نکرده، و هرگز ندای «مرگ بر ستمگر» را بدون محافظان مسلح نشنیده – خود را «صدای بی‌صدایان» می‌نامد. بی‌صدایان واقعی، آن معترضانی هستند که در زندان‌های اوین می‌پوسند، نه ولیعهدی که در هتل‌های پنج‌ستاره‌ی برلین از «جانور زخمی» سخن می‌گوید.

در پایان، باید گفت: پروژه‌ی سیاسی رضا پهلوی، با تمام ادعای «گذار دموکراتیک»، همچنان در چارچوب همان «وضع استعماریِ درونی» باقی می‌ماند که ایرانِ عصر پهلوی را به یک «بازار امن برای سرمایه‌ی غربی» بدل کرده بود. تفاوت در لباس است نه در محتوا: آن زمان ساواک بود، امروز شبکه‌های اطلاعاتیِ غرب و پارلمان عراق و لابی‌های واشنگتن. آن زمان شعار «شاه دوستدار ایران» بود، امروز شعار «دموکراسی به رهبری ولیعهد». اما روح استبداد – همان روحی که هیچ تفاوتی را برنمی‌تابد، هیچ صدای ناهمنوایی را تحمل نمی‌کند، و همیشه خود را تنها «راه نجات» معرفی می‌نماید – همچنان در کالبد این پروژه، نفس می‌کشد.

و شاید یکی از راست‌ترین واکنش‌ها به این نمایش، همان پرتاب سس گوجه بود: نه یک «حمله‌ی تروریستی»، نه «خشونت علیه مخالف»، بلکه یک سیلی نمادینِ خفیف به صورتِ کسی که خود را همچنان بر تختِ خیالیِ قدرت می‌بیند، در حالی که تاریخ از او عبور کرده است. و عبور خواهد کرد، چه با سس گوجه و چه بدون آن.

 

 

________________________________________________________

  Share

توجه کنید . نوشتن یک ایمیل واقعی الزامی است . درغیر این صورت پیام دریافت نمیشود.

:

اسم

:

ایمیل

پیام


 

 

مقاله ها   |    نظریات   |    اطلاعیه   |    گوناگون    |      طنز     |      پیوندها    |    تماس

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کليه حقوق محفوظ ميباشد.
نقل مطالب با ذکر منبع (شبکه تیف) مانع ندارد