|
تاریخ انتشار :25.09.2026
شاملو و پهلویگرایان: جدال میان
آزادی و روایت
اسماعیل لیاقت

در تاریخ
معاصر ایران، کمتر شاعری همچون احمد شاملو توانسته است میان زیبایی
و حقیقت پلی بسازد؛ پلی که از یکسو بر ارکان زبان و موسیقی استوار
است و از سوی دیگر بر حساسیت اخلاقی و آگاهی سیاسی. شاملو جهان را
با چشم مرکب میدید: روشنایی را میدید و سایه را نیز؛ امکان را
مییافت و انسداد را هم. همین نگاهِ همهجانبه بود که او را در
برابر هر قدرتی که مرزهای آزادی را تنگ میکرد قرار میداد—چه آن
قدرت بر سریر سیاست نشسته باشد، چه بر ارابهٔ روایت.
در سالهای اخیر، گفتمان سلطنتطلبی کوشیده
است روشنفکران دهههای چهل و پنجاه را با برچسب «بیوطن» به حاشیه
براند؛ برچسبی با کارکردی روشن: اگر روشنفکر بیوطن بوده، نقد او
بر نظم پهلوی نیز بیاعتبار است. در این میان، شاملو هدف نخستین
است؛ زیرا محبوب است، اثرگذار است، زبانی بیپروا دارد و مهمتر از
همه، تاریکیهای انسداد سیاسی پهلوی را با وضوح میدید. همین دیدن
و ایستادن در برابر تکصدایی، او را به سیبل هجمهها بدل کرده است.
تخریب شاملو از جایی آغاز میشود که روایت سلطنتطلبانه
میکوشد او را به دو نیمهٔ گسسته تقسیم کند: شاعری که زیبایی را
میشناخت و کنشگری که سیاست را «کور» میدید. این دوگانه، نه
تحلیل تاریخ که ابزاری برای شکستن یک کلّیت استوار است. شاملو در
تمام زیست خویش یک حقیقت را میدید: تضادهای جامعه و انسداد سیاسی.
او جهان را انتزاعی نمیکرد؛ جهانِ واقع، خود آکنده از تناقض بود.
اما این روایت، برای بیاعتبار کردن نقد شاملو، ناچار است این
واقعیتپ تاریخی را به «خطای شخصی» یا «اختلال روانی» تقلیل دهد.
نقد او نه تجربهٔ زیستهٔ یک روشنفکر، بلکه «خشم»، «عناد» و «کوری
ایدئولوژیک» تصویر میشود؛ گویی شاملو نه تحلیلگر، که خطاکاری
بوده که زیباییهای نظم موجود را ندیده است. اما حقیقت آن است که
آن نظم، زیباییهایی داشت که شاملو میدید و تاریکیهایی نیز داشت
که از چشم او پنهان نمیماند. حذف این تاریکیهاست که نقد او را
«بیدلیل» جلوه میدهد.
این هجمهٔ پیوسته، نه خصومتی شخصی،
که بخشی از مکانیسم فراگیر «تقدسسازی ابزاری» است؛ روزگاری که در
آن نمادهای فرهنگی از قامت انسانیشان تهی میشوند تا بر رف
طاقچهای ناافزودنی بنشینند و نقش «امامزاده»های تبارگرایی را بازی
کنند. در چنین صحنهای، فرقی نمیکند که شاعری چون شاملو شاهنامه
را بر ترازوی نقد بشری بگذارد یا طنزپردازی معاصر با جلال دیرینش
شوخی کند؛ هر دو در چشم پاسداران این مقدسات تازهساز، از دایرهٔ
انسانیت بیرون میافتند و هدف غیرانسانیسازی قرار میگیرند.
اینجا غرض، پاسداری از فردوسی یا هویت ملی نیست؛ بلکه برپا داشتن
سنگری از جنس اسطوره است تا سایهٔ سنگین انسداد گذشته در پناه آن
توجیه شود و بستر تاریخی پیدایش وضع موجود پنهان بماند. ادبیات در
این بازی، نه مجال رهایی، که به تازیانهٔ خاموشی بدل میشود.
با این حذف آگاهانه، سیاست صورتی اخلاقی به خود میگیرد و
شاملو نه روشنفکر، که «عامل ویرانی» معرفی میشود؛ گویی نقد او
گناهی بوده که چراغی روشن را خاموش کرده است. اما حقیقت این است که
چراغی از پیش خاموش بود و شاملو تاریکیاش را دید. اخلاقیسازی
سیاست، نقد را از عرصهٔ تحلیل به دادگاه تقصیر میکشاند و تخریب را
کامل میکند.
برای بازگرداندن شاملو به جایگاه واقعیاش،
باید به زیست او نگاه کرد، نه به برچسبها. شاملو میتوانست برود،
اما ماند. در دهههای شصت و هفتاد، در سکوت و تنگنا زیست؛
کتابهایش مجوز نمیگرفت و نشریات از چاپ نامش میترسیدند، اما او
ایران را ترک نکرد. این زیست با هیچ برچسب «بیوطنی» سازگار نیست.
ایراندوستی شاملو نه از جنس ناسیونالیسم موزهای، که از جنس زیستن
در رنج مردمش بود. او ایران را نه در تمجید از قدرت، که در امکان
رهایی میدید. جملهٔ او دربارهٔ نماندن در غرب، سندی است که هیچ
روایت تخریبی نمیتواند از آن عبور کند: چراغش در این خانه
میسوخت، و سلامی که با زبان خودش شنیده میشد، برایش از هر اقامت
امن دوردست عزیزتر بود.
نقد شاملو بر پهلوی، نقد ایران
نبود؛ نقد انسداد بود. و انسداد سیاسی، در هر جامهای که باشد،
قابل نقد است—چه در گذشته باشد، چه در حال. شاملو حقیقت را میدید
و باور داشت که تنها حقیقت رهایی میبخشد. ساختارها، نظامها،
توسعهٔ فیزیکی و مدرنیزاسیون میتوانند ما را به حقیقت نزدیک کنند،
اما خود حقیقت نیستند. حقیقت همیشه چیزی فراتر است: آزادی، عدالت و
کرامت انسانی. همین اصل، شاملو را در برابر تخریبگران قرار
میدهد؛ زیرا حقیقت، نظم مطلوب آنان را تهدید میکند. پس به جای
مواجهه با حقیقت، روایت میسازند؛ و به جای نقد، تخریب.
تخریب شاملو ادامه دارد، زیرا حضور تاریخی او یک حقیقت تلخ را
آشکار میسازد: قدرت با حذف مخالفان سکولار و مسالمتجو، خود
زمینهٔ فروپاشیاش را فراهم کرد. این گزاره برای بازسازان آن روایت
خطرناک است؛ زیرا نشان میدهد سقوط، نتیجهٔ «خیانت روشنفکران»
نبود، بلکه حاصل «انسداد سیاسی» بود.
شاملو در دو جهان
جداگانه نمیزیست؛ در یک جهان میزیست: جهانی که زیبایی و تاریکی
را با هم داشت و او حقیقت را از دل همین همزیستی بیرون میکشید.
او را تخریب میکنند، زیرا شاهدی است که خاموش نمیشود. و راز
ماندگاری شاملو شاید همین باشد: او نه شاعر گذشته است و نه شاعر
آینده؛ او شاعر همان لحظهای است که انسان، در برابر هر قدرتی که
آزادیاش را محدود کند، میایستد و یادآور میشود که تنها حقیقت
است که رهایی میبخشد.
۲۳ سپتامبر ۲۰۲۶
________________________________________________________
توجه کنید . نوشتن یک ایمیل واقعی الزامی است . درغیر این صورت پیام
دریافت نمیشود.
|