|
تاریخ انتشار :15.09.2026
پایان سیاست دوربرگردان؛ رضا پهلوی و قماری که با خون گره خورد
علی رسولی

اگر رضا پهلوی برنده نشود، پایان زندگی سیاسیاش نرم و آهسته به
سراغش میآید: وقتی اسپانسرها میفهمند امیدی به او نیست. وقتی
هوادارانش، مردد و بعد ساکت میشوند. وقتی جداشدگان بیشتر از
وفاداران حرف برای گفتن دارند. وقتی جامعه میبیند کسی که قرار بود
بدیل آینده باشد، در بزنگاه جنگ و خون بیشتر «بار خاطر» است تا
«یار شاطر».
زندگی سیاسی رضا پهلوی با چندین «پروژه سیاسی»
برای آینده ایران گره خورده است. در سالهای گذشته او از ایده
«تشکیل مجمع نخبگان» و ارائه راهحل برای بحرانهای مزمن تا همراهی
با جنبشهای مدنی در داخل، اعتراضات سیاسی و نهایتا براندازی با
کمک خارجی را آزموده.
اما این
آخری با بقیه فرق دارد. این بار او فقط یک پروژه سیاسی جدید را
نیازموده است. او آینده خودش، نام خانوادگیاش و سرمایه نمادینی را
که طی سالها با «نوستالژی پهلوی» ساخته شده بود، وسط میز قمار
گذاشته است.
به چشم منتقدانش، او سوار اسبی شد که اسرائیل و
بخشی از حلقههای جانبی قدرت در واشنگتن برایش زین کرده بودند. این
اسب قرار بود او را از حاشیهنشینی در تبعید به سریر قدرت در تهران
برساند. رساند؟ فعلا این اسب خسته و بیرمق در میدانی ناهموار
میتازد. میدان ناهموارِ بنبست جنگ، تعاقب کشتار غیرنظامیان، شکست
پیشبینیهای خوشبینانه، ریزش هواداران و خشم بخشی از همان
جامعهای که قرار بود «پهلوی» را نه در قامت «نوستالژی»، بلکه
راهحل آینده ببیند.
رضا پهلوی بیش از چهار دهه است که در
موقعیتی عجیب زندگی میکند. نه پادشاه است، نه دبیرکل یک حزب یا
جبهه سیاسی، نه رهبر دولتی در تبعید، نه صرفا یک چهره نمادین. گاهی
خود را «شهروند» خوانده و نه «شاهزاده». وقتی دیگر قبای «وارث
پادشاهی مشروطه» را به تن کرده. گاهی تسهیلگر دوره گذار، گاهی
یگانه سخنگوی راستین ملت، گاهی محور ائتلاف، و در دورههای اخیر،
چهرهای که هوادارانش او را «رهبر دوران گذار و فروپاشی جمهوری
اسلامی» میخوانند.
همین سیال بودن و زیست
سیاسی ژلاتینی، تا مدتها امتیاز او بود. میتوانست از زیر بار هر
مسئولیتی شانه خالی کند و همزمان نان از سفره «سرمایه پهلوی» به
خانه ببرد. اما گاهی فضا آنچنان قطبی میشود و مرزهای دو سمت جدال
آنچنان از هم دور میشود که ژلاتینی بودن هم ناممکن میشود. سیاست
همیشه به آدمها اجازه نمیدهد در غبار بمانند. گاهی حادثه بر در
میکوبد و میپرسد: دقیقا کجایی و موضعات چیست؟
جنگ ۳۸
روزه آمریکا و اسرائیل با ایران، برای رضا پهلوی چنین لحظهای بود.
او سالها از ضرورت فشار خارجی، حمایت غرب از مردم ایران، در هم
شکستن دستگاه سرکوب و کمک به گذار سخن گفته بود. در ساعات آغازین
جنگ هم پیام داد که الا ای مردم ایران! کمکی که پرزیدنت ترامپ
وعدهاش را میداد از راه رسید.
اما وقتی جنگ به روز دوم و
سوم کشید، مسئله از سطح شعارهای کلی درباره «حمایت از مردم» عبور
کرد. جنگی که فرمانش در دست یکی دیگر است و نه «رهبر دوره گذار»،
رهبر خودخوانده را در موقعیتی بغرنج قرار میدهد. باید همزمان با
«تاجبخش» که بر کشورت بمبمیریزد، رفیقِ شفیق بمانی و البته
«رعایا» را هم دستکم تا زمانی که کلید قدرت به کف نداری از خود
نرنجانی.
در دامگه حادثه جنگ شوخی ندارد و صرفا یک
پروژه سیاسی در واشنگتن برای تخیل کردن آیندهای «طلایی» برای
ایران نیست. موشک، مدرسه، کودک، شهر، زیرساخت، پایگاه، نفتکش و
پیکرهای سوخته هم دارد. و این لحظه مهم، این «دامگه حادثه» در همان
روز اول یقه رضا پهلوی را گرفت. حمله به مدرسه شجره طیبه در میناب
و کشته شدن شمار زیادی از کودکان، یکی از همان لحظاتی بود که «زیست
ژلاتینی رضا پهلوی» را ناممکن کرد. چطور؟ با پیش کشیدن یک پرسش
ساده: وقتی جنگی که از آن استقبال یا حمایت کردهای، به جان
غیرنظامیان و کودکان میرسد، چه میگویی؟
پاسخ رضا پهلوی به
این سوال چه بود؟ دادن پیام تسلیت. به خانوادههای میناب؟ نه. به
آن طرفی که فاجعه میناب را رقم زده بود.
قلبم برای سه
قهرمان آمریکایی که به دست رژیم کشته شدند و پنج نفری که زخمی
شدند، به درد آمده است. مردم ایران برای همیشه مدیون آنان خواهند
بود. به خانوادههای داغدارشان: لطفا عشق فراوان، عمیقترین
تسلیتها و سپاس جاودانه ما را بپذیرید.
حتی نوخطان و نوباوهگان عالم سیاست هم چنین اشتباه مهلکی
نمیکنند. کسی که چهار دهه زیست سیاسی رنگارنگ داشته چرا باید چنین
ساده خود را در دامگه حادثه اسیر کند؟ تنها دلیلی که میشود تصور
کرد این است که او فرآیند تاجبخشی را بسیار کوتاه و سریع
میپنداشته و به همین دلیل اولویتش را استمالت از تاجبخش قرار
داده تا کودکان کشتهشده.
منتقدان رضا پهلوی میگویند او در
این آزمون، بخشی از سرمایه اخلاقی خود را از دست داد. سکوت یا
واکنش «نه سیخ بسوزد و نه کباب» در برابر کشتار غیرنظامیان،
بهویژه در رویدادهایی مثل میناب، برای بسیاری از ایرانیانی که
شاید با جمهوری اسلامی مخالف بودند اما حمله خارجی به ایران را
فاجعه میدیدند، معنایی روشن داشت: شاهزاده سابق بیش از آنکه کنار
مردم آسیبدیده بایستد، در کنار سناریویی ایستاده که قرار بود بر
سر او تاج قدرت را بنهد.
این داوری از نگاه هواداران رضا
پهلوی، ناعادلانه توصیف میشود، اما اگر حتی به روایت هواداران
پهلوی هم اعتبار بدهیم، در سیاست، «تصویر» در اغلب اوقات از «نیت»
مهمتر است. و تصویری که ساخته شد، برای پهلوی، فاجعهبار بود.
فتح قلعه قدرت با بدنهای بیدفاع ماجرای ۱۸ و ۱۹ دی هم در
همین قاب اهمیت پیدا میکند. فراخوانها، امید بستن به خیابان و
تنهایی که بیبرنامه باید «قلب امنیتی حکومت» را برای شاهزاده فتح
میکردند، انتظار فروپاشی سریع جمهوری اسلامی و سپس هزینهای که
معترضان پرداختند، رضا پهلوی را در موقعیتی قرار داد که دیگر
نمیتوانست فقط نقش «الهامبخش از راه دور» و «رهبر وایرلس» را
بازی کند.
مخالفانش میگویند او مردم را به معرکهای
فراخواند که پشتوانه عملی، سازمانی و حفاظتی لازم برایش وجود
نداشت. هوادارانش میگویند مسئول خون معترضان، جمهوری اسلامی است،
نه کسی که مردم را به اعتراض دعوت کرده است. اما فارغ از اینکه
مسئولیت مستقیم سرکوب با حکومت است یا آنکه رویای تغییر آسان را
ساخته، پرسش بنیادین هنوز پابرجا است. رهبر یا مدعی رهبری دوره
گذار، وقتی مردم را به میدان خون و خطر فرامیخواند، چه تصوری از
فردای آن دارد؟
از این شاخه به آن شاخه این نخستین بار
نبود که رضا پهلوی پروژهای را آغاز میکرد و بعد از مدتی از آن
عبور میکرد. زندگی سیاسی او پر است از آغازها، ائتلافها،
فاصلهگیریها و تغییر زبان. پروژه ققنوس، که با حضور و حمایت او
بهعنوان بستری برای برنامهریزی آینده ایران معرفی شد، قرار بود
چهرهای کارشناسی و آیندهنگر از جریان پهلویخواه بسازد. پیش از
آن و در کنار آن، شبکههایی مانند فرشگرد کوشیدند پهلویگرایی را
از نوستالژی خانوادگی به پروژه سیاسی منسجم تبدیل کنند. اما بسیاری
از این ابتکارها، پس از مدتی یا کماثر شدند یا در حاشیه رفتند یا
جای خود را به شعارها و تیمهای تازه دادند.
در جنبش سبز،
رضا پهلوی تلاش کرد خود را در کنار خواست دموکراتیک جامعه نشان
دهد، بیآنکه بتواند به نیرویی تعیینکننده در آن جنبش تبدیل شود.
در خیزش زن، زندگی، آزادی، دوباره فرصت تازهای پیش آمد. نشست
جرجتاون در سال ۲۰۲۳، با حضور چهرههایی همچون مسیح علینژاد،
عبدالله مهتدی و حامد اسماعیلیون، لحظهای بود که برای مدتی تصویر
«ائتلاف اپوزیسیون» جدی به نظر رسید. اما آن تجربه هم چندان
نپایید. شاه که همسطح رعیت نمینشیند. اختلافها آشکار شد، منشور
همبستگی فرو ریخت، و رضا پهلوی خیلی زود از برنامه ائتلاف و
همپیوندی به برنامه «گذار یکنفره» غلطید.
از آنجا به بعد،
بخشی از جریان هوادار او مسیر دیگری رفتند. دستور کار گذار یکنفره
روشن است. نه فقط تبلیغ پهلوی، بلکه تخریب تقریبا همه رقبای
اپوزیسیون، لازم و ملزومِ این «عشرت بینشاط»اند. مخالفان و
منتقدان، از جمهوریخواه تا چپ، از ملیگرا تا فعال حقوق بشر، از
چهرههای جنبش مهسا تا جداشدگان از حلقه پهلوی، در معرض حملات شدید
رسانهای و شبکهای قرار گرفتند.
رضا پهلوی البته میگوید
این ترور شخصیتها و چهرهها، سازمانیافته نیست و این حملات به او
یا دفترش ارتباطی ندارد. حتی همراهی نزدیکترین افراد خانواده رضا
پهلوی در ساختن این امواج تخریبی هم سبب نشده تا او مسئولیت
بپذیرد.
شاید او راست بگوید اما راست یا دروغ بودن این
گزاره، دردی دوا نمیکند. آنچه قابل مشاهده است، شکلگیری
زیستبومی تهاجمی پیرامون اوست. زیستبومی که در آن انتقاد از
پهلوی بهسرعت به خیانت، نفوذ، عامل جمهوریاسلامیبودن یا همراهی
با آخوندها تعبیر میشود.
باز هم باید تکرار کرد که در
سیاست، «تصویر» در اغلب اوقات از «نیت» مهمتر است. و این تصویری
که آجر به آجرش با سکوت یا عدم مداخله موثر رضا پهلوی شکل گرفت،
برای او فاجعهبار بود.
تیم خشمگین و شاهزاده عجول رضا
پهلوی پیشتر هم با چهرهها و حلقههای مختلف کار کرده یا از حمایت
آنان بهره برده بود. از باقر پرهام و امیر طاهری و طیفهای
رسانهای نزدیک به سلطنتطلبان قدیمی، تا پرویز ثابتی بهعنوان
نماد جنجالی سرکوب دوران پهلوی، تا چهرههایی که در پروژههایی مثل
ققنوس و فرشگرد رفتوآمد داشتند. اما تیم کنونی برای او معنای
دیگری دارد.
افرادی همچون سعید قاسمینژاد، علیرضا کیانی و
امیر اعتمادی در نقدهای مخالفان پهلوی بهعنوان چهرههای مؤثر در
حلقه رسانهای و سیاسی او مطرح میشوند. اینها ویترین پهلویِ
«منتظرالقدرت» هستند. حلقهای جنجالی که حتی برخی از پیران
سلطنتطلب یا مشروطهخواه، با کنایه و تحقیر، آنها را «بچههای
آیتالله» مینامند. این اشارهای است به گذشته فکری یا سیاسی بخشی
از این چهرهها و فاصله داشتنشان با پهلویگرایی کلاسیک.
تفاوت این تیم با حلقههای پیشین در این است که به نظر میرسد فقط
نقش مشاور یا سخنگو را ندارد. چهرههای این تیم جدید، در میدان جنگ
روایتها، خط مقدم را هم در دست گرفته است. سعید قاسمینژاد که
براساس پیام ویدیویی رضا پهلوی در هفتههای گذشته، «نخستوزیر
غیررسمی دولت گذار پهلوی» خوانده میشود، آشکارا از حمله نظامی
برای تغییر حکومت دفاع میکند. آن هم در لحظاتی که بحث هزینههای
غیرنظامیان و زیرساختها مطرح میشود. علیرضا کیانی و امیر اعتمادی
هم در فضای رسانهای پیرامون پهلوی نقشی پررنگ دارند. یکی از این
دو در نقش دستیار شخصی رضا پهلوی است و دیگری «جادهصافکن
رسانهای».
برای بررسی تبعات حضور این افراد در گرد پهلوی،
نباید وارد دعوای گذشته سیاسی آنها شد. مهمتر از گذشته این تیم
جدید، مسئله سبک سیاستورزی آنها است. منتقدان میگویند این حلقه
بیش از آنکه توان ائتلافسازی، برنامهریزی نهادی یا جلب اعتماد
طیفهای متنوع جامعه را داشته باشد، در حمله، پروندهسازی،
افشاگریهای گاه نامستند و ترور شخصیت مهارت دارد.
اما یک
نکته ظریف وجود دارد. با بولدوزر میشود جاده را تا حدودی صاف و
صوف کرد ولی بولدوزر نمیتواند اسب تیزپایی باشد که شما را سریعتر
از دیگران به تخت مرمر برساند.
این وضعیت برای خود رضا
پهلوی هم خطرناک است. او در گذشته میتوانست تیمی را پس از پایان
تاریخ مصرفشان، بیسروصدا کنار بگذارد، چند ماهی سکوت کند، بعد با
چند چهره تازه و پروژهای تازه برگردد. سیاست دوربرگردان، تا وقتی
هزینهاش فقط دلخوری چند مشاور و ریزش محدود هواداران باشد، قابل
مدیریت است.
اما این بار ماجرا با خون و جنگ گره خورده است.
خون کسانی که در ۱۸ و ۱۹ دی به خیابان آمدند و کشته شدند. خون
غیرنظامیانی که در حملات آمریکا و اسرائیل جان باختند. و خون
کودکان میناب و لامرد.
فقط این خون و جنگ هم تنها گرفتاری
پهلوی برای دوربرگردان زدن نیست. مساله این است که او سوار ماشینی
شده که فرمانش دست کسان دیگری است.
ریزشهایی مانند فاصله
گرفتن علی کریمی و برخی دیگر از چهرههای همدل با پهلوی فقط دعوای
درونگروهی نیست. حملاتی که پس از هر جدایی به افراد جداشده
میشود، حامل پیامی دوگانه است. به هواداران میگوید خروج از
اردوگاه هزینه دارد، و به خود رضا پهلوی هم یادآوری میکند که
اعضای تیم فعلی مثل برخی چهرههای پیشین نیستند که آسان بیایند و
آسان بروند. اگر روزی او دوباره هوس دوربرگردان کند و بخواهد این
حلقه را هم مثل حلقههای قبلی کنار بگذارد، ممکن است با کسانی طرف
باشد که «حافظه تاریخی»، «بیگ اکانت»، شبکه، رسانه و میل به انتقام
دارند.
از همین رو، قمار کنونی رضا پهلوی فقط قمار بر سر
رفتن و ماندن جمهوری اسلامی نیست. قمار بر سر توان خودش برای کنترل
کسانی است که به نام او میجنگند.
او به هوس گذار آسان و
بیدردسر، وارد رابطهای شده که در آن تیمش برای او قدرت تولید
میکنند، اما همزمان او را گروگان سبک سیاستورزی خود کردهاند.
اگر این پروژه پیروز شود، آنها سهم میخواهند. اگر شکست بخورد،
«دیوار کوتاه» و «قربانی» میخواهند. اگر پهلوی مانند گذشته هوس
عقب کشیدن از این پروژه و عوض کردن ویترین به سرش بزند، احتمالا
همان ماشین تخریبی که علیه دیگران به کار افتاده، روزی به سمت خود
او میچرخد و میگوید حالا نوبت رو کردن پرونده تو است.
مسئله بزرگتر اما این است که پروژه بازگشت پادشاهی پس از جنگ ۳۸
روزه دیگر نمیتواند به اتکای «تصویر طلایی دوران پهلوی» پیش برود.
سالها، بخش مهمی از سرمایه سیاسی رضا پهلوی با نوستالژی ساخته شد.
ایران پیش از انقلاب، توسعه، نظم، پوشش آزاد، روابط جهانی، ارتش
قدرتمند، و حسرت زندگیای که جمهوری اسلامی نابودش کرده. اما
نوستالژی تا وقتی کار میکند که با خون گرم و جهنده روبرو نشده
باشد. وقتی نام پهلوی در کنار حمایت از جنگ خارجی، ستایش متجاوز،
سکوت در برابر قربانیان غیرنظامی، و وعدههای متحققنشده فروپاشی
قرار میگیرد، آن تصویر طلایی ترک میخورد.
رضا پهلوی یک
قمار غیرقابل بازگشت کرده که یا برنده میشود و در مسیر تاج قرار
میگیرد یا بازنده میشود و اسقاط. دیگر از پروژه سیاسی جدید و تیم
جدید خبری نخواهد بود. سیاست دوربرگردان برای همیشه موضوعیتاش را
از دست داده.
اگر رضا پهلوی برنده نشود، پایان زندگی
سیاسیاش شاید به شکل یک اعلامیه رسمی رخ ندهد. احتمالا نه
کنفرانسی در کار خواهد بود، نه نامه جانسوز استعفا از پروژه «نجات
ایران». پایان سیاسی او نرم و آهسته به سراغش میآید. به چه شکل؟
وقتی اسپانسرها میفهمند امیدی به او نیست. وقتی هوادارانش، مردد و
بعد ساکت میشوند. وقتی جداشدگان بیشتر از وفاداران حرف برای گفتن
دارند. وقتی جامعه میبیند کسی که قرار بود بدیل آینده باشد، در
بزنگاه جنگ و خون بیشتر «بار خاطر» است تا «یار شاطر».
رضا
پهلوی هنوز میتواند سخنرانی کند و از رهبری دوران گذار بگوید اما
این بار دوربرگردانی در کار نیست. اسبی که برایش زین کردهاند، او
را از میدان امن نوستالژی بیرون آورده و به زمینی رسانده که رد خون
روی آن مانده است. در چنین میدانی نمیتوان تنها با «دوران طلایی
پدر» شمشیر زد. اینجا جایی است که باید ژلاتین بودن را کنار گذاشت،
قاطع بود و مسئولیت پذیرفت. رضا پهلوی فرسنگها با چنین وضعیتی
فاصله دارد و حتی اگر حامیان خارجیاش او را به هر بهایی، به قدرت
برسانند، دولت مستعجلی خواهد بود که همچون برف در آفتاب تموز غیب
خواهد شد.
زمانه
________________________________________________________
توجه کنید . نوشتن یک ایمیل واقعی الزامی است . درغیر این صورت پیام
دریافت نمیشود.
|